عبدالله مستوفى
467
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
شاه هم عشق سفر فرنگ بسرش زده ، و با هيچ موعظه و نصيحتى از خيال خود منصرف نشد فكر اينكه ، در غياب شاه بايد شخص استخواندارترى رئيس دولت باشد ، كه بتواند جلو زيادهروىهاى سردار سپه را بگيرد ، نيز بر اين جمله افزوده گشت . بعقيدهء من ، تا آنوقت شايد سردار سپه جز نيل بمقام رياست وزراء آرزوى ديگرى در دل و فكر ديگرى در سر نداشت ، و هيچكس هم بفكر عوض كردن سلطان احمد شاه نبود همين مسافرتهاى ، هر دو سال يك بار ، اين شاه از يكطرف ، سردار سپه را بفكر سلطنت انداخت ، و از طرف ديگر ، مردم را نسبت بشاه لاقيد نمود . باز مسافرت سابقش را ميتوان ، به زور براى فرار از امضاء و اجراى قرارداد گذائى وثوق الدوله دانسته و آن را سياست مضرى بجا نياورد . ولى در اينموقع ، كه وزير جنگ فعالى روى كار است كه از دستاندازى بساير ادارات بخصوص ماليه مضايقه ندارد و همين مداخلهء او باعث فلج شدن ساير ادارات دولتى است و وجود شاه در كشور از هرچيز نافعتر و پارسنگ وزينى است كه هم وزير جنگ را محدود مىكند و هم ملت را بواسطهء علاقهاى كه شاه در كارها نشان ميدهد ، بجانب او بيشتر متمايل مينمايد . ولى سلطان احمد شاه ، مثل آن پسرك آشتيانى ( صفحهء 341 جلد اول ) كه ميگفت : « هركس زرده پلوش را خورده است بحجله برود » تاج و تخت را رها ميكرد ، و باروپا مسافرت مينمود . بچه بهانه و براى چه مقصود ؟ مسلما هيچ ! اين است ، كه من معتقدم كه سلطان احمد شاه از دست دادن سلطنت و تاج و تخت خويش را بيشتر به اين مسافرتهاى بيموقع خود مديون است . من شك ندارم كه پادشاه مشروطه نبايد ، در كارها مداخله كند . ولى نه اينكه خود را اينقدر بىدخل بداند ، كه كشور خود را سرداده ، در فلان هتل اروپا و المد كه اگر گاهى هم بموجب قانون ، امضاء و صدور فرمانى لازم شود ، على البدل او باينكار بپردازد و يا اگر پرسش تمايل اكثريت و تعيين رئيس الوزراء پيش بيايد ، اين كار هم با تلگراف صورت بگيرد ، و چنان كه خواهيم ديد بحران چهل روزه در كشور ايجاد نمايد ، من هيچ تعجب نميكنم كه چرا ملت ايران ، در موقع تغيير سلطنت او هيچ اسف و افسوسى ظاهر نساخت . زيرا واقعا اين پادشاه ، جز دريافت ماهيانهء حقوق سلطنتى و تبديل آن بليره و فرانك و انتقال آن ببانكهاى خارجى ، هيچكار براى ملت خود نميكرد و اگر مردم ، در مورد جمهورى خواهى مقاومتى بروز دادند ، براى ضديت با جمهورى بود نه براى هواخواهى از شخص او . زيرا شخص او شخصيت او قابل هواخواهى نبود . كسانى كه براى اين پادشاه خيلى شور و واويلا راه مىاندازد ، در آن دوره نبودهاند كه ببينند ، مردم چگونه از اين رويهء غير عاقلانهء او عصبى هستند . يا شايد تصور ميكنند اظهار اسف و افسوس بر او سبب ازدياد تنفر عمومى از سلطنت پهلوى مىشود . در صورتى كه اينطور نيست . مردم قدر سلطنت اين پادشاه را ميدانند و همه حتى دشمنان پدر كشتهء او هم معترفند كه خوبيهاى پهلوى مرحوم ، براى كشور خيلى بيش از بديهاى او بوده و